ای پست ترین آدم دنیا
بخدا ازت نمیگذرم
الهی که هیچ خوشی تو زندگیت نبینی که اینقد منو داغونم کردی
واست آرزوی مرگ نمیکنم
الهی که صد سال زنده باشی ولی هیچوقت خوش نباشی
خیلیا به من میگن دعاهات همیشه مستجاب میشه کاشکی اینبار نفرینم بگیره تو رو خردت کنه همون جوری که تو منو خرد کردی
الهی همیشه گرفتار باشی ، همیشه درگیر باشی ، نمیگم الهی عشقت بمیره ، ولی الهی ناامیدت کنه ، الهی که داغونت کنه ، زجرت بده ، تو با من بودی ، ولی منو نخواستی ، نمیدونم چی کم داشتم ، ولی الهی خدا تلافیشو سزت در بیاره که این طوری دلمو شکستی
الهی که مشکلات همیشه تو زندگیت وجود داشته باشه ، الهی که دلت هیچوقت آروم نگیره ، الهی که خیانت ببینی همونجوری که به من خیانت کردی
الهی که غرورتو بشکنن ، الهی که هر روز نسبت روز قبل پایین تر بیای ، الهی که شخصیتت رو خرد کنن همونجوری که منو خرد کردی
الهی که زندگیت همش سختی باشه ، الهی که هیچوقت موفق نباشی ، الهی که به لجن کشیده بشی ، الهی که بدتر از اون جه به سرم اوردی به سرت بیارن ، الهی که در پست ترین جایگاه که لایق خودته باشی
اگه الانم به خودت ، به زندگیت نگاه کنی ، حتماً حاصل نفرینی منو میبینی
امیدوارم که بدبخت شی
بدبخت
بدبخت
بدبخت
▒
برای دیروز های امروزم
برای امروزهای فردایم
نمی دانم چه پیش آید
نمیدانم چه خواهم من
نمیدانم دل خود را چگونه جستجو کردم
نمی دانم به یاد خود چگونه پر گشودم من
از آن آبیهای آفتابی یخ کرده
از آن سبزهای سیاه ماتم قلبم
ز یاد تو بدانجا پر گشودم من که گر دانی , نمی مانی
برای پرگشایی ها چه آسان من گذشتم من
از خود و یاد دل و دیروز و امروز و فردا و پس فرداها
پسین فردا که باز آید ,به تو گویم من از عمرم
به تو گویم از آن بازگویی های پروانه
در آن شب که تو رفتی
نه آنچه تو ز من دانی
فقط آن دل که روزی تو شکستی آن را
آنچنان که من خود هم
بماندم جای آن اکنون
که گر روزی تو را بینم , نمیدانم چه ها گویم
دلم یخ کرده امروز باز
از آن لحظه که رفتی تو
چه آسان تو پر گشودی , ز یاد من
به یاد من چه می خواهی , گریزانی؟!!!!!!!
برای روزهای بی پایان دیرینه , نمیدانم چه تدبیری بیندیشم
ز دست خود چه حیرانم
نمیدانم چه می خواهم
نمیدانم چه می یابم
فدای روزهای خود چه سخت است دیدن خود و یاد خود
چه سخت است دیدن دیروز
چه سخت است دیدن غمها
چه سخت است عمر من اینجا چه بی حاصل ز خود جستم
به یاد زندگی , من هر روز و هر شب ز یاد خود رها گشتم
رها گشتم؟!
چه غمشادم!
من این دل را ز دل دادم
من این غمها ز غم بردم
من از عقلم چه می دانم
من از دلیادها گرفتم یاد که هرگز غم را نرنجانم
دل خود را گسستم من
دل غم را چه باید کرد؟!
غم خود را به دل دادم
غم دل را به خود دادم
و امروزم چه دیرین است
پر از یاد و پر از یاد است
دل خود را به تو دادم
تو را هم من به تو دادم
وجودت را نمی خواهم
به راه خود منم رفتم
به جای آن سردرگمی های دیروزم........
امروز انعکاس ناله های گوشخراش قـلبم را که در
کوههای سر به هوای مغـزم از فراق یار شکایت داشت،
شنیدم.
امروز حس کردم که چشمهایم دیرگاهیـست
میـبارند...
تلخ تلخ میـبارند....ومن غافـلم ....
ومن غافـلم...
امروز دیـدم چشمهایم را که چقدر بیکس اند ... دیدم
چه دور است نگاهشان از من...
فریاد بیکسی شان که از دیروقـتها می آمد ، شنیدم..
.
امروز دیـدم شکسـتن وجودم را در مقابـل عشقی
سرد و کپک زده...
نمیدانم چرا باور نداشـتم خاموشیِ آتـشـفـشان
کوههای قـلبش را....
چه بیحاصل بود عمر کوتاه روزگار عشق من ...
چه ساده بود گذشتن و نگریستن به ریزش وجودم
برایش...
چه تلخ است تلاقی نگاهش با نگاهم...
ذره ذره با نگاه سنگیـن و غریـبـش ، باقی ماندۀ
رؤیای سـپـید خیالاتم را دزدید و حال او به من
میـخندد...
به تکه های خرد شدۀ قلبـم در زیر پاهایـش میـنگرد
و میخندد.
..
به فروغ خاموش گـشتۀ نگاهم که با طوفان پـستی
وجودش از میا ن رفت ، مینگرد و میخندد...
به وجودم ،وجود شکسته ام که با گردباد بی
اعتـنایـیش آنرا منهدم نمود ، مینگرد ، مینگرد و
میخندد...
به خیالم ، به خیال سادۀ من مینگرد ، مینگرد و
میخندد...
بلند بلند میخندد...
در این زمان چه تـلخ و موذیانه است طنین خنده
هایش در ویرانه های به جا ماندۀ وجودم...
در فـراخوانی خاطرات پوسیده ام با او در یاد،
ناتـوانم...
لرزش غنچه های ناشکفتۀ اشک را در تابـوت چشمهایم
را حس میکنـم...
حس میکنم ...
و حس میکنم شکفتن شان را...
و پرپرشدنـشان را...
و چه سخت است....
چه سخت است که هنوز هم بنفشه های شیرین
عشقش را در دلم هر روز و هر روز آبیاری میکنم ولی
اینبار آرام و آهسته...
هر روز و هر روز به آ نها مینگرم به امید آنکه از دل
خاک سر برآورده باشند...
ولی هنوز...
هـیـچ هـیـچ هـیـچ...
میـدانم که امیدم امیدی ست واهی و خیالم خیالیـست
بیحاصل....
و میـدانم که بر نخواهد گشت روشنایی به وجود
مکـدّرش...
ومیـدانم که قلب سیه چرده اش ، به این سادگیها از
غبار دورویی پاک نخواهد گشت...
ولی باز هم امید دارم ...
امید به آنکه مرا آفرید
خدایا نجاتم ده......


